من باختم یا تو ؟!
من کیش شدم یا تو ؟!
چیزی نمیدانم غیر اینکه ،
هر دو مات شدیم بی هیچ حرفی به این روزهای ...
آسمان بالای سرم یک رنگ است ،
پس این هفت رنگی آدم ها
انعکاس کدامین آسمان است ؟!
سنگ ، کاغذ ، قیچی
چقدر این روزها معنی دارند !!!
تو که سنگ شدی ،
کاغذی که حرف هایم خطخطی اش می کنند
و قیچی ،
که با آن سعی میکنم جایت را در خاطراتم خالی کنم ...
خیره مانده بود چشم های زمان ،
به من ،
به تو ،
به سکوتی که
پیاپی از حنجره هایمان بلند می شد ...
از امروز سوال می شوند !
تمام جواب هایی که تا دیروز
به سوال هایم می دادی ...
در این کم آبی اینقدر آبیاریشان نکن ،
این زخم های کهنه را !
نگذار دوباره تازه شوند ...
دیگر دلم دل نیست ،
روشن نیست ،
دود گرفته ،
سیاه شده !
پر شده از حرف های ذغالی تو ...
دلم ترک برداشته از وقتی
در را به هم کوبیدی و رفتی ...
آنقدر زیر آفتاب ماندیم و سرگرم شدیم ،
که این روزها یکدیگر را هم فراموش می کنیم ...
آنقدر سنگ در دل سنگی ات جمع کردی
که از احساس سنگسار شده یمان
سنگواره ای عظیم ساختی ...
در کشمکش این روزها ،
برای پیدا کردن حرفی
ثانیه ها را کش می دهیم !
بیچاره ثانیه ها ...
امروز یک جفت کتانی نو خریدم !
اینبار دیگر نمی خواهم از دقایق عقب بمانم ...
اینقدر روی زمین دنبالش نگرد !
برای پیدا کردنش ،
اینبار کمی سر به هوا باش ...
بی حرکت شده ای !
یادم آمد ،
برای همیشه داشتن
مومیایی ات کرده بودم ...
آنقدر
میوه های سمپاشی شده به خوردمان دادند ،
که این روزها
با حرف هایمان هم،
آدم می کشیم ...
.